تبليغاتX
به تو كه خودت می دانی
به تو كه خودت می دانی
باید باشیم تا باور کنیم که هستیم.؟!
سنگ منی که به سینه زد جمعه بیست و هشتم دی 1386 3:8
قشنگ

کبود شد

به سیاهی چشمی که می رفت

زیر سنگی به اندازه

     ببوسد/بیفتد

و روی لب هایی که جویده باید

می شد بوسه هارا به چه تعبیر کرد؟

خوابی که نمی بردم توی شب/خودش!

سیاهچالی پرتااااااااااب...!

آخ!

آخرش مثل ته اینجاست

مثل زشتی یک زیبایی رسانه ای

ـــ حتی نفس کم نمی آورد!

کبود...

بدون هیچ گونه وجه اشتراک داشته

بی حضور چشم به سیاهی رفته اش.

نور  کی رفت؟!

این لب های تمام شده تاوان کدام بوسه را می دهند؟

          کمک

                    کمـــــــــــــــــــک

من مرگم می آید!

تو روی دلم سنگینی می کنی!

کمــــــک

آخ!

آ    آ ...  آ

هاااا

نوووور!

کبودم

مثل قشنگیهایت

نفس کم...

خواب می بردم توی شب/خودت!

و روی سنگی به اندازه...


                                                               ماــ در

اجاره به بهاى تو

دست به نا محرم

مي زنم جارـــ كه مي دهم

هم به تو

تا تو و‍َ هَم

وَهْم و اين يعنى

ربطى ندارد

مربوطى كه مى شود نزديك به جريان عشقى

محرمانه/معشوقانه

به تو

ـــ قيمتى

نا محرمه ى غلط پدر

بى ناى درست من نسبتا

تو را با دو چشمى كه چسباندنت

اشتباه

و ميگيرم تو را

با شكوه مى كنم عروس پدرم

رم مى كنى

كه مى تازاندت وقتى زيبا

ـــ زيبا

با دوشم اشتباهى

ـــ معشوق دوست داشتنى

يه من بود

يه دنيا پر از هواى تو

تا توى عمق

مثل فاجعه

كه رخ مى دهد نگاهى قشنگ عكسش را بگيرم

مى گيرم

در گيرم

و آن قدر مى كند

تا بد حالگى ام

تا بالا آورىِ مست

خرابى ناشى از اين دست

ـــ زيبا

ـــ مادر

ما در عشق هاى اجاره اى گم شده ايم

آورده ايم پناه

گاه به گاه

به اين تازنده ى مذكر آشنا نسبتا

و تو هَم

ـــ مادر

وَهْم و اين يعنى؟!

 

 

نوشته شده توسط نويد سالم زاده | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 18:44

شعر بدون تخيل

كورش كرم پور

 

با نگاهي به تاريخ تعريف شعر،دو گروه مشخص مى شود: الف)گروهى كه به صورت علمى به آن پرداخته اند كه خود نيز به دو دسته تقسيم مى شوند:

1)كسانى كه فقط به لفظ توجه دارند،2)كسانى كه فقط به معنى،گروهى كه به گونه اى احساسى به تعريف شعر پرداخته اند.براى گروه اول مى توان از فرماليست هاى روسى نام برد كه شعر را نوعى كار برد ويژه ى زبان قلمداد مى كنند و شخصى چون اشكلوفسكى به آشنايى زدايى از زبان معيار مى پردازند و آن را يكى از اصول كار خود مى داند.يا كسانى كه موزون(به معناى وزن عروضى)،مساوى و (به معناى جاى شخص قافيه) را از قيود لاينفك شعر مى دانند.اينان كسانى هستند كه به امور لفظى شعر اهميت بيشترى مى دهند تا معنى.

براى دسته ى دوم از همين گروه مى توان به گفته هاى منطقيون(متقدمين) در مقابل عروضيون(متاخرين) اشاره كرد.منطقيون جوهره ى اصلى شعر را تخيل مِى دانند كه از جمله مى توان به خواجه نصير الدين طوسى اشاره كرد.البته جبهه گيرى منطقيون ريشه در بيانات ارسطو در فن شعردارد كه به رد صحبت هاى افلاطون پرداخته است و شعر را تقليد از طبيعت نمى داند. بلكه آن را خلقتى تازه عنوان مى كند. زيرا افلاطون معتقد بود كه وقتى تمامى امور سايه اى از اصل هاى خود در عالم مثل مى باشد و يك قدم تا حقيقت و اصل خود فاصله دارند. بنا بر اين كسى كه از آن ها تقليد كند دو قدم از حقيقت فاصله گرفته است و به همين دليل(و دلايل ديگر) آن ها را از اتوپيا ى خود تبعيد مي كند. و اما در گروه ب كسانى قرار مى گيرند كه شعر را شاعرانه تعريف نموده اند.مانند ولتر كه مى گويد:شعر موسيقى روح هاى بزرگ است.اينگونه تعريف كردن از شعر مى تواند ما را به درك عميق ترى از شعر برساند اما نمى تواند معيار سنجش شعر از غير شعر باشد.در واقع لازم است اما كافى نيست.

يكى از جنبش هاى شعرى كه به عالم معنى اهميت داده است، بخش شعر سره مى باشد كه در انگلستان به رهبرى جرج مور و در فرانسه آبد برمون شكل گرفت.آن ها بر روى عنصر اصلى شعر يعنى تخيل(كه مورد اتفاق جمهور اهل شعر بوده است) انگشت مى گذارند وسئوالاتى را پيرامون آن مطرح مينمايند. آن ها پس از اشاره كردن به موارد فصل شعر از نثر اين سؤال را عنوان مى كنند كه تخيل مى تواند در نثر هم وجود داشته باشد باشد،يعنى فرق شعر از جنبه ى معنايى با نثر چيست؟لذا نتيجه ميگيرند كه در شعر بايد به دنبال چيز ديگرى غير از تخيل باشيم.چيزى شبيه جادو يا افسون.

البته ما در ادبيات كلاسيك خودمان اين بحث را با عنوان سحر باطل و سحر حرام دانسته ام،ولى همان گونه كه مى بينيد اين صنعت سازى ها خالص بودن تعريف رسا را از بين مى برد.به اين معنى كه اين صفت ها ريشه در جهان بينى افراد پيدا مى كند و تعريف شعر دچار سليقه ها مى شود.

پس اين مقدمه ى فشرده اكنون به بررسى تخيل و سحر(از ديدگاه خودم) مى پردازم كه اميدوارم خداوند گره از زبانم بگشايد و بتوانم آن چه را كه درذهن دارم بيان كنم.

به نظر من جادو و سحر از تخيل جدا مى باشد اما بى ارتباط با هم نيستند.بلكه اين دو در يك رابطه ى طولى قرار دارند.تخيلى هنگامى ارزش شعرى پيدا مى كند و از نثر جدا مى شود كه به سحر تبديل شود و آن گاه كه اين اتفاق رخ بدهد ديگر تخيل نيست بلكه سحر و جادوست.

مى توان گفت كه اقليم تخيل مصداق گفته ى افلاطون مى باشد كه شاعر را مقلد نگه مى دارد و همچنين مصداق گفته ى ارسطو كه شاعر را حالتى مي داند. به همين دليل در دنياى تخيل شاعر هم مى تواند مقلد باشد هم خالق.

اما در دنياي جادو، شاعر هيچكدام از آنها نيست بلكه كاشف است. او با علم بيان و معاني به خلق تصاوير و فضاهاي زيبا وغمگين نمي پردازد بلكه يكه و تنها با كلماتي عريان ، شعر را كشف مي كند و با نشان مي دهد كه او به دنبال شعر خود است نه چيزى شبيه به آن. از آنجا كه خميرمايه ى تخيل را شاخه هاى مختلف بيان مورد بررسى قرار مي دهند لذا اينگونه اشعار معني پذيرند چرا كه راه كارهاى بررسى آنها مشخص شده است اما "سحر" معنى پذير نيست بلكه تفسير پذير است. اين اولين نقطه ى فصل تخيل از فصل جادوست. تخيل يك ممكن باور نكردنى است اما جادو يك غير ممكن باور كردنى ست. تخيل حتى در مراتب بالاى صور خيالى آن،اندكي آگاهى وجود دارد اما جادو ناخود آگاهى است. شعر جادو احساس و غم يا شادى را به خواننده نمى دهد و همچنين خنثى نمي باشد، بلكه او را در در موقعيتى مات و مبهوت قرار مي دهد و او را به "دانش سكوت" متمايل مي كند . او مخاطب خود را به شكل يك "گنگ خوابيده" مسخ مي كند.

تخيل در يك لحظه به مخاطب خود تاثير مي گذارد اما شعر جادو در نا خود آگاه خود نفوذ مى كند و اگر فرد مصداق نا خودآگاه خودش باشد در يك لحظه و در غير اينصورت در يك نا بهنگام اثر خود را نشان مى دهد.شعر جادو،يك شعر بدون تخيل است.بحث ما تا كنون پيرامون عالم معنى در شعر جادو بوده است.و اما دنياى لفظى شعر جادو چگونه است؟در سطر هاى پيشين به نظريات فرماليست هاى روسى اشاره شد كه شعر را نوعى كاربرد زبانى مى دانند.

من فكر مى كنم اين گونه افراط ها در جنبه هاى لفظى شعر ريشه در دو موضوع مهم يعنى زبان غايى هدف و زبان ابزارى دارد كه ژان پل سارتر در مقوله ى ادبيات چيست؟، به طور مفصل آن را شرح داده است و نتيجه م ى گيرد كه زبان در شعر،هدف است و بايد با زبان نثر فرق داشته باشد.اين حرف كاملا درست است زيرا شاعر دردنياى ديگر سير مى كند اما بايد با زبانى فراخور آن دنيا حرف بزند و از زبان معيار متمايز باشد.اما با چه كيفيتى؟

وقتى كه فرماليست ها از اين زبان به عنوان فرا زبان نام مى برند قاعدتا آن را به عنوان در مرتبه اى بالا از زبان معيار قرار داده اند كه براى قرائت آن،توانش ادبيش را شرط دانسته اند.لاجرم مخاطبين آن ها محدود به كسانى مى شوند كه آن توانش را دارا باشند.متاسفانه بعضى از شاعران ما در اثر افراط در هنجار زدايى زبان،شعرشان شبيه زبان "ياجوج و ماجوج" شده است. اين گونه پرداخت ها تكنيك هاى زبانى زود خود را لو مي دهد نمايشى لفظى بيشتر نيست.

به عنوان نمونه ، زبان شعر حافظ اگر چه صنعت ، بسيار در عبارت دارد ولي به خاطر سادگى بيان ، بايد حديث عشق را ار او بشنويم نه ار واعظ.

"آشناي زدايى" زبان معيار بايد همعرض با آن باشد نه تافته اى جدا بافته. بايد متاب با علم معني خود شعر باشد تا يكى از عوامل اصلى ايجاد هارمونى در شعر (تناسب لفظ با معني ) از بين نرود.

اين جانب با توجه به مطالبى كه پيرامون شعر بدون تخيل جادو و زبان مطرح نمودم تعريفي را براي شعر ارائه مي دهم:

"شعر كاركردى زبانى مي باشد ، همعرض با زبان معيار در دنياپ ماوراء تخيل دنيا ، جادو " .

 


 

سر دسته

مى بالم

به خودم

به فرسايشى جنگ

كه هديه اى بود براى پيروزى

دست

بالا

پاچه

براى دشمن

كله براى معشوق سوت

مى كشد

خجالت

دارد مى آيد

قطار

از بالا

كه مى آورد اين كه

حتما

با خورش معكوس

ايست!

گاهى براى باليدن به فكر

و فرو نمى رفت ميخ فولادى

فولادى كه فرسايشى پيروزى

و هديه

سر دسسته ى جهان نقطه چين خر

بود

به سنگى كه به شيطان آدم و جهان خوار زدند

و تازه

ما پيروز شديم

حلمان بالا آورى نبود

و...

و من بايد ببالم

به بالم

كه بالا مى برد آن قدر

تا وقت هست

تا معشوق سرم را به باد نداده

تنم را به جوانان هرزه ى وطن

و دستم را كه الكى بالا

به دست دشمن

وقت هست تا

كى موعد موعود

هست؟

است خطرى كه شايد

در كمين

باشد

اصلا مى خواهم فقط به فكر باشم

باليدن

قدرت اول جهان ِ...

نه

حرف هاى يك نفر

كه خودش را معشوق جار مى زد

و نه گوش به

سخنان گهر بار برادرانم در جهان ِ...

مى بالم

به خودم

به فرسايشى جنگى

در آينده

                                    نويد سالم زاده

نوشته شده توسط نويد سالم زاده | موضوع: | لينک ثابت |

در باب ادبیات(جوزف هلیس میلر) دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 0:41
پایان ادبیات نزدیک است.عمر ادبیات تقریبا به پایان رسیده است. ...

به زودی با شما خواهم بود.

نوشته شده توسط نويد سالم زاده | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: نويد سالم زاده & Designer: Hessam Sedaghati